DataLife Engine > اساطیر > بهرام چوبين

بهرام چوبين


تاريخ: ۲۰ دي ۱۳۸۶ | نويسنده: Admin
بهرام چوبين

سال ۵۸۸ ترسايي (۱۴۱۳ سال پيش)، ارتش ايران در جنگ بلخ با خاقان «شابه» از جنگ افزار تازه اي كه در آن نفت خام به كار رفته بود بهره گرفت. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران بر دوش ارتشبد «بهرام مهران»، سرشناس به «بهرام چوبين» بود كه در تاريخ جنگ آوري جهان از او چونان يك انديشمند و راهگشاي ارتشي نام برده شده است. بهرام در شهر ري زاده شد و از خانواده مهران بود كه در درازناي پنج سده بهترين افسران ارتش شاهنشاهي ايران از آن برخاسته بودند. وي در خراسان بزرگ در «خود ـ تبعيدي» درگذشت و سه سده پس از آن نوادگان او، سامانيان، زبان و سخنوري پارسي و فرهنگ ايراني را زندگي تازه اي بخشيدند و بخارا و ديگر شهرهاي خراسان, بويژه مرو را بسان كانون هاي دميدن زيستي نو در پيكر شهريگري (تمدن)، انديشه و هنر ايران درآوردند. بهترين نسك هاي (كتابهاي) پارسي كه نمايانگر شكوه نوآوری و آفرينشگري ايراني است نيز در اين روزگار فراهم آمدند.
بهرام چوبين نخستين فرماندهي بود كه با بهره گيري از نفت خام و اندي ابزار ساده، نخستين گروه آتشبار را در تاريخ جنگاوري جهان پايه گزاري كرد.
بهرام كه در پي بلندبالايي و تنومندي اش «چوبين» - همچون چوب - نام گرفته بود، در زماني كه از سوي شاهنشاه ايران فرماندار استان شمال باختري بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان كنوني، دربرگيرنده ارمنستان، آذرآبادگان و كردستان يعني يك چهارم همه ايران ـ در آن زمان، ايران به چهار استان بزرگ بخش ميشد)، هنگام بازديد از جايگاه بيرون زدن نفت خام از زمين در سرزمين بادكوبه (باكو) در كرانه نيمروز باختري درياي مازندران و آگاهي از آتشزا بودن اين ماده، بر آن شد تا از آن گونه اي جنگ افزار تازشي بسازد و اين كار را به مهندسان ارتش واگذار كرد.


آنها نيز در زماني كوتاه تر از يك سال، پيكاني ساختند كه با موشك هاي امروزي همانندي داشت. اين پيكان گوي دوكي واري كه با نفت خام آغشته بود به همراه داشت كه از روي تخته اي كه بر پشت استر جاي داشت پرتاب مي شد. شيوه پرتاب آن همانند كمان بود. دستگاه از يك زه خشك و كمانش پذير و چوب گز ساخته شده بود كه بر تخته سوار مي شد و داراي يك بازدار (ضامن) بود و پنج مرد دست اندركار آن بودند كه دو تن از آنان كمانكش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي كرد و فرمانده اين آتشبار بود، نفر چهارم گمارده الوگير كردن بخش آغشته به نفت خام پيكان بود و مهمات رساني مي كرد و نفر پنجم نگهبان استر بود. از اين يگان، هشت نيزه دار پدافند و پاسباني مي كردند.

هرمز، شاه آنزمان، (از دودمان ساسانيان)، هنگامي كه شنيد خاقان شمال باختري چين به سرزمينهاي ايران در شمال خاوري خراسان (تاجيكستان كنوني و شمال افغانستان) درآمده و بلخ را پايگاه و كانون خود قرار داده و راهي گشودن كابل و بادغيس شده است، فرماندهان بلندپايه ارتش ايران را به نشستي در شهر تيسفون (نزديك بغداد)، پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم و آهنگ خود را در پس راندن او از ايران به آگاهي ايشان رساند و خواست كه اين كار را به انجام رسانند. هرمز گفت كه بر پايه تازه ترين آگاهي هاي رسيده به «ارتشتاران سالار» (ارتشبد يكم ايران)، خاقان «شابه» داراي ۳۰۰ هزار مرد جنگي و چند يگان پيل جنگي است.

ارتشبدها پس از هم انديشي، «بهرام چوبين» را براي انجام اين كار سترگ برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، تنها ۱۳ هزار مرد جنگديده ۳۰ تا ۴۰ ساله (ميانسال) كه بيش وزني (اضافه وزن) نداشتند، ميهن دوستي آنها پيشتر آزموده شده بود، بيش از ديگران توان پذيرش سختي ها را داشتند و در جنگ سواره و پياده ورزيده بودند، برگزيد و براي هر كدام سه اسب گزينش كرد و با ساز و برگ بايسته و بسنده راهي بيرون راندن زردها از خاك ميهن شد، ولي به جاي راه هميشگی، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از راه يزد و كوير خود را به خراسان رساند، به گونه اي كه خاقان چين از بسيج سپاه او آگاه نشد. بهرام كه در جنگ ها، به روحيه و نيروي رواني سرباز بيش از هر ابزار ديگري باور داشت هر دو روز يك بار سربازان را گرد مي آورد و برايشان از ارزش ميهن پرستي و خويشكاري و رسالتي كه هر فرد در اين زمينه دارد سخن ميراند و آنان را اميد ايرانيان مي دانست ـ مردمي كه مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست كنند.

«خاقان» زماني از لشكركشي بهرام آگاه شد كه وي در بازه (فاصله) چهار روز تا بلخ بود، ولي هنگامي كه آگاه شد بهرام تنها با ۱۲ هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با همه مردان زيناور و داراي جنگ افزار خود كه تاريخنگاران شمار آنها را يكصد هزار تا سيصد هزار گزارش كرده اند، به رويارويي با بهرام شتافت.
اين نابغه نظامي تنها با ۱۲ هزار جنگجو ارتش۳۰۰ هزار نفره خاقان چين را در يك روز تار و مار كرد.

بهرام به يگان هاي آتشبار (نفت اندازان) فرمان داد تا آفند را با پرتاب پيكان هاي آتشين آغاز كنند و پي بگيرند تا آرايش سپاهيان خاقان برهم خورد و توان هماهنگي از ايشان گرفته شود و به سواران كماندار (اسواران) نيز دستور داد كه همزمان با آتشباري نفت اندازان، با تير چشم فيل ها را نشانه روند، اما به اسب ها آسيب نرسانند، زيرا كه آرياييان، اسب (اسپ) را نكو و بزرگ ميدارند و سپس خود با دو هزار سوار كارآزموده به پايگاه خاقان تاخت.
خاقان كه بيوسان (منتظر) تازش به پايگاه خود نبود از جا گريخت،‌ اما كشته شد، سپاه كلان او تار و مار گشت و پسرش نيز پس از آن بندي و اسير شد. اين جنگ تنها يك روز به درازا كشيد كه از شگفتي هاي تاريخ است. هنگامي كه بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي كوه هاي پامير و سنجان (سين كيانگ) امروز بود، شنيد كه در پايتخت، پسر شاه ايران بر ضد پدرش شورش كرده است، از اين رو خود را رخش آسا به تيسفون در كناره اروند (دجله) رساند. پسر شاه گريخت و به شاهنشاه روم پناهنده شد و بهرام تا گزينش شاه بعدي رشته كارها را به دست گرفت. اما پس از چندي، پرويز پسر گريخته شاه با دريافت پشتيباني از شاهنشاه روم به جنگ او آمد. بخشي از ارتش ايران هم به او پيوستند و بهرام پس از چند زد و خورد كوتاه، برونرفت از پهنه سياست را بر ادامه برادركشي و كشتن ايراني به دست ايراني، كه از ديد او كرداري ناپذيرفتني بود، برتري داد و به خراسان بازگشت و تا پايان زندگاني در همان جا ماند.