<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>FarsiBooks / بزرگترین سایت دانلود کتابهای فارسی</title>
<link>http://farsibooks.ir/</link>
<language>ru</language>
<description>FarsiBooks / بزرگترین سایت دانلود کتابهای فارسی</description>
<generator>DataLife Engine</generator><item>
<title>قانون هشتاد.بیست(80/20)</title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2010/04/11/qanoon-80.20.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2010/04/11/qanoon-80.20.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-1260'><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->قانون هشتاد.بیست(80/20)<!--colorend--></span><!--/colorend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br />در سال ۱۹۰۶ یک اقتصاددان ایتالیایی به نام ویلفر دو پارتو در حین تحقیق راجع به توزیع ثروت در ایتالیا متوجه شد که ۸۰% ثروت کشورش در دست ۲۰% افراد است، او ۲۰% بانفوذ و ثروتمند را، اقلیت مهم و بقیه ۸۰% جمعیت جامعه را اکثریت کم اهمیت نامید، بسیاری از محققان این پدیده را در امور تخصصی خود مورد بررسی قرار دادند و به نتایج مشابه جالبی رسیدند.<br />پیشتاز مدیریت کیفیت، دکتر ژوزف جورانکه در سال ۱۹۴۰ در آمریکا می زیست، یک اصل جهان شمول را شناسایی کرد و آن را به پارتو نسبت داد، او این اصل را<b> اصل پارتو یا قانون ۸۰/۲۰</b> نامید.<br />قانون مذکور یکی از مفیدترین مفاهیم موجود در زمینه مدیریت و زندگی است، به مثال های زیر توجه کنید:<br /><b>80 </b>در صد موفقیت شما مربوط به 20درصد فعالیت های شماست.<br /><b>80 </b>درصد گرفتاری های شما مربوط به 20 درصد مسائل شماست.<br /><b>80 </b>درصد سود شما مربوط به 20 درصد از محصولات یا خدمات شماست.<br /><b>80 </b>درصد بیماران دچار 20درصد بیماری ها می شوند.</div>]]></description>
<category><![CDATA[داستانهای کوتاه]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 11 Apr 2010 16:32:55 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>اعتماد بنفس در 100 دقیقه</title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/11/17/etemad-be-nafs-dar-100-daqiqe.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/11/17/etemad-be-nafs-dar-100-daqiqe.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-1085'><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart--><div align="center"><b>اعتماد بنفس در 100 دقیقه</b></div><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br /><div align="center"><img src="http://www.30ds.com/pics/1226835373.gif" style="border: none;" alt='اعتماد بنفس در 100 دقیقه' /></div><br /><br /><br />اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه احمد حلت<br />مقایسه با دیگران ممنوع<br />همزمان با افزایش آگاهی معیارتان را بالا ببرید<br />خودتان را از شر برچسب ها خلاص کنید<br />قدرتی بالاتر از اعتماد به نفس وجود ندارد<br /><br /><b>شما می توانید :</b><br />به هر موقعیتی که دوست دارید ،دست یابید، هر آنچه را که می خواهید ،به دست آورید، اگر، خودتان را بشناسید و باور کنید<br /><br /><b><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->همیشه عامل عدم موفقیت ها یمان خودمان هستیم<!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br /><br /><br /><br /><br /><b><br />برای مشاهده جزئیات بیشتر و نحوه خرید بر روی <!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->ادامه مطلب<!--colorend--></span><!--/colorend--> کلیک کنید.</b></div>]]></description>
<category><![CDATA[فروشگاه سایت,  مجموعه مقالات روانشناسي]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 12:23:04 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>بلبل به شاخ گل نشست</title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/09/23/bolcol-be-shakh-gol-neshast.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/09/23/bolcol-be-shakh-gol-neshast.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-982'><b><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart-->بلبل به شاخ گل نشست<!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br /><br />وقتی که یک نفر حرف زشت و نابجایی بزند می‌گویند حکایت این بابا هم همان حکایت بلبل است که به شاخ گل نشسته!<br /><br />در روزگار قدیم یکی از خان‌‌ها تمام دوستان خود را که همه خان بودند به منزل خود دعوت کرد. روز میهمانی تمام خان‌‌ها سوار بر اسب بندی همراه نوکر مخصوص خود به خانه خان آمدند چون هرکدام از یک محل بودند همراه هم نیامدند بلکه جداجدا آمدند، وقتی جلو منزل رسیدند از اسب پیاده شدند و نوکر مخصوص هم اسب را در طویله یا جای دیگر بست و خوب به اسب رسید و از آن پذیرایی کرد، آمدند در اتاق پذیرایی نشستند .<br /><br />البته هر نوکری مسؤول پذیرایی ارباب خود بود، تا وقت ناهار شد و از طرف صاحبخانه شروع کردند به ناهار دادن میهمان‌‌ها و هرکدام از نوکرها دست به سینه برای پذیرایی ارباب خود آمده بود. به خوبی خان‌‌ها را پذیرای کردند و ناهار دادند یکی از خان‌‌ها که مشغول غذا خوردن بود چند دانه پلوا که با رنگ خورشت هم زرد شده بود بر پشت سبیلش چسبیده بود اما خود خان متوجه نبود، تا اینکه نوکرش متوجه این موضوع شد و دید، یک دفعه از کنار در صدا زد: آقا! آقا! هرکدام از خان‌‌ها صدای نوکر خودشان را می‌شناختند و همه خان‌‌ها سر خود را برگرداندند و نوکر را نگاه کردند تا همان خانی که در پشت لبش باقیمانده غذا بود سرش را بلند کرد، دید نوکر خودش هست و جوابش داد، نوکر گفت: «آقا، بلبل به شاخ گل نشست» خان متوجه شد، پشت لبش را خوب پاک کرد، بقیه خان‌‌ها که در آن مجلس بودند خیلی تعجب کردند که این نوکر عجب حرف قشنگی زد و چطوری ارباب خودش را متوجه این موضوع کرد.</div>]]></description>
<category><![CDATA[ریشه ضرب المثل های پارسی]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 15:27:58 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>یک مشت تمشک </title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/09/19/yek-mosht-tameshk.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/09/19/yek-mosht-tameshk.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-981'><b><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart-->یک مشت تمشک<!--colorend--></span><!--/colorend--> </b><br /><br /><b>نوشته : اینیاتسیو سیلونه </b><br /><br />در دهکده سن لو گا، واقع در جنوب ایتالیا، حزب کمونیست ایتالیا در حال عضوگیری و سازمان دهی تشکیلات حزبی خودش است. <br /><br />حزب کمونیست ایتالیا در چنین شرایطی تصمیم می گیرند تا فعالیت سیاسی خود را علنی کند ، بدیهی است که در این راه از حمایت سیاسی و مالی برادر خوانده بزرگش ( حزب کمونیست شوروی) برخوردار بود. مرکز فعالیت حزب در دره سن لوکا قرار داشت و رولو دوناتیس که از اهالی همین دره بود به عنوان مسئول دفتر سیاسی حزب در سن لوکا انتخاب شده بود. <br /><br />روکو دوناتیس سالها در حزب خدمت کرده و مأ موریتهای مختلفی را اجرا کرده بود . رهبری حزب در رم کاملا او را می شناخت و به او اعتماد کامل داشت . روکو با دختری اطریشی و یهودی مسلک به نام استلا زندگی می کرد.آنها در حزب با هم آشنا شده بودند، مجموعه ای از همین دلایل بود که حزب را از نظر مومنانش بالاتر از هر حقیقتی قرار می داد ، هر کس هر آنچه که نداشت را در حزب جستجو می کرد، هر آنچه که از کودکی ، نوجوانی و جوانی در آرزوی به دست آوردنش شب ها به خواب می رفت و صبح ها از خواب بر می خواست. قدرت، شهرت، عشق، عدالت ، حقیقت، مبارزه با فساد یا نابرابری ، فقر و فحشا و... همه و همه در حزب یافت می شد. حزب برای فرصت طلبان راهی برای رسیدن به مکنت و نبردبان ترقی قدرت بود و برای مومنان صادق و متعصب خود مظهر حقیقت و عدالت اجتماعی و نیروی پیشرو برای رهبری گذارا از بورژوازی به تولید سوسیالیستی !! این همه وجهه متعارض و پیچیده حزب بود که از دید اعضای صادق و وفادارش پنهان می ماند و حتی اگر به چشم هم می آمد توجیه می شد زیرا در صورتی که از مادر اشتباهی سر بزند ، مادر را بیرون می اندازند و حزب برای آنها به راستی مادر بود! بهترین دوستانشان و همراهانشان در حزب بودند، بهترین دوران جوانی خود را در حزب سپری کرده و برای موفقیت و پیروزی آرمانهایش از جان خود دریغ نکرده بودند. در دهکده سن لوکا، جایی که حزب تصمیم داشت تا پایه های سیاسی و اجتماعی خود را محکم کند، مانند تمام دهکده های مجاور نظم فئودالی و اربابی برقرار بود . حزب برای بسیج دهقانان و فقرا و جذ ب آنها تصمیم به سازماندهی آنها برای مصادره زمینهای مالکین معروف دهکده گرفت. در رأس این خانواده های معتبر ثروتمند ، خانواده تاروکی قرار داشت که به همان اندازه که در ثروت از تمام خانواده های دیگر بالاتر بود ، بیش از دیگر خانواده های ملاک مورد نفرت اهالی دهکده قرار داشت. سابقه این نفرت به سالهای دور باز می گشت ، زمانی که جنگل سر سبز دره سن که در شمال آن واقع بود ، یگانه منبع در آمد مردم دهکده را تشکیل می داد . این جنگل در حقیقت امر به همه مطلق داشت ولی خانواده تاروکی که اعضایش بیش از 3/2 زمینهای دره سن لو کا را در اختیار داشتند و به همین دلیل در دادگستری ، شهرداری و ادارات دولتی از قدرت بسیار بالایی بر خوردار بودند ، جنگل را در انحصار خود در آورد و مالکیت آن را در دست داشتند. دهقانانی که جرأت اعتراض به خود می دادند، توسط داد گاه ( که قضاتش مشاوران خانوا ده تاروکی بودند!!) محکوم و به تبعید فرستاده می شدند . تعدادی از اعضای منفور خانواده تاروکی توسط دهقانانی کشته شده بودند و جالب اینکه سر انجام وقتی دولت تصمیم به آزادی جنگل از انحصار خانواده گرفت، جنگل به طور ناگهانی و تصادفی !! دچار آتش سوزی شد و از دست رفت. همه اعضای دهکده خانواده تاروکی را مسئول این آتش سوزی می دانستند .</div>]]></description>
<category><![CDATA[معرفی،نقد و شرح کتاب]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 14:35:29 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>عروس «خودم مي‌دونم»</title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/09/19/aroos-khodam-midoonam.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/09/19/aroos-khodam-midoonam.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-980'><b><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart-->عروس «خودم مي‌دونم»<!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br /><br />هرگاه مادري به دختر بي‌هنر و سبكسر خود نصيحت كند كه بيا و چيزي ياد بگير و دختر خيره‌سري كند و بگويد: «بلدم اينها كه چيزي نيست» مادر مي‌گويد: «عروس خودم مي‌دونم! بي‌خشت خومي هم بيذار روش». <br /><br />دختري تازه شوهر كرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس كه بازيگوش و لجباز بود توي خانه باباش و زير دست مادرش هيچ كمالي ياد نگرفته بود. يك روز شوهرش گفت: «امشب يك دمپخت عدس و كلم بپز» دخترك كه بلد نبود چه بايدش كرد رفت پيش پيرزن همسايه و گفت: «مي‌خوام دمپخت عدس كلم بار كنم چه كارش كنم؟» پيره‌زن گفت: «ننه‌جون! اول برنجش را خوب پاك كن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم مي‌دونم» بعد گفت: «پوست كلم را بيگير و عدسشم ريگ شور كن» هنوز حرف پيرزن تمام نشده بود كه باز گفت: «خودم مي‌دونم» پيرزن حوصله كرد و گفت:</div>]]></description>
<category><![CDATA[ریشه ضرب المثل های پارسی]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 14:35:18 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>  روشنایی در ماه اوت </title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/08/12/roshanaee-dar-mah-e-out.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/08/12/roshanaee-dar-mah-e-out.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-966'><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart--><b>  روشنایی در ماه اوت </b><br /><br /><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br />این کتاب در 1932 توسط ویلیام فاکنر نوشته شده است. <br /><br />در پشت حقایق قتل جوانا بردن چهل ویک ساله به دست جو کریسمس سیاه پوست و پس از آن دستگیری، فرار و مرگ وحشیانه اش به دست پرسی گریم افسر اداره پلیس ایالتی، داستانی تیره و غم آلود از زندگی تراژیک او قرار گرفته است. <br /><br /><div align="center"><img src="http://tinypic.ca/images/ekhrz4f66gie6vce6wdt.jpg" style="border: none;" alt='  روشنایی در ماه اوت ' /></div><br /><br />داستان با لینا گرو دختر یتیمی که حامله است و از آلاباما آمده تا معشوقش لوکاس برچ را پیدا کند، آغاز می شود. او را اشتباهاً به یک کارخانه چوب بری در شهر جفرسن و نزد بایرون بنچ می فرستند. بایرن عاشق لینا می شود، برچ، که حالا نامش را عوض کرده و به جو براون مشهور است، در همان کارخانه مشغول کار می باشند. او با جو کریسمس در یک کلبه کوچک زندگی می کند و می داند که «جو» هر شب با دوشیزه بردن که دختر ترشیده و سپید مویی است، ملاقات می کند.</div>]]></description>
<category><![CDATA[معرفی،نقد و شرح کتاب]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 18:07:46 +0430</pubDate>
</item><item>
<title> بيله ديگ بيله چغندر </title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/08/12/bil-dig-bil-choghondar.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/08/12/bil-dig-bil-choghondar.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-965'><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart--><b> بيله ديگ بيله چغندر </b><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br />مي‌گويند يك نفر كاشي و يك نفر اصفهاني همسفر بودند. در بين راه مرد اصفهاني به رفيق كاشي گفت: «امسال در اصفهان چغندركاري خيلي خوب بود. پدرم كه چغندر كاشته بود آنقدر خوب شده بود كه يك قافله، يك شب و يك روز طول مي‌كشيد تا از كنار يكي از آنها رد بشود. <br /><br />براي كندن هركدام هم چهارصد نفر بيل به دست دور يكيش را مي‌كندند تا آن را از زمين بيرون بياورند اما هيچكدام همديگر را نمي‌ديدند». <br /><br />رفيق كاشي گفت: ...</div>]]></description>
<category><![CDATA[ریشه ضرب المثل های پارسی]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 18:07:02 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>ده روز شگفت انگيز </title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/07/25/dah-rooz-e-shegeft-angiz.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/07/25/dah-rooz-e-shegeft-angiz.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-960'><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart--><b>ده روز شگفت انگيز </b><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br />«مرد گرگ نما» مشهورترين بيمار فرويد در خاطراتش ذكر مى كند كه دكتر روانكاوش، خواننده پر و پا قرص و پيگير داستان هاى شرلوك هولمز بود. فرويد خواندن اين داستان ها را به بيمارش نيز توصيه مى كرد و در جلسات روانكاوى درباره ماجراهاى هولمز با او به بحث مى نشست. اما رابطه روانكاوى و ادبيات كارآگاهى نيز به همين جا ختم نمى شود. <br /><br /><div align="center"><img src="http://tinypic.ca/images/ns3k17jo7e8shsk1qj3x.jpg" style="border: none;" alt='ده روز شگفت انگيز ' /></div><br /><br />كارآگاه و روانكاو، هر دو در پى ارائه روايتى معقول و خطى از گذشته هستند. آنچه كارآگاه به عنوان ماده خام اين روايت در دست دارد صحنه جنايت است؛ وضعيت جسد، موقعيت ديگر اجزاى صحنه جنايت و يافتن نشانه هايى در محل كه از نظم معقول صحنه تبعيت نمى كنند. اين ماده خام هم ارز ماده خام اوليه روانكاو، يعنى رويا است. نقطه عزيمت تلاش هاى كارآگاه براى يافتن قاتل همين صحنه است. از اينجا است كه ديگر عناصر روايت وارد مى شوند. هركدام به طريقى كارآگاه را به اشتباه مى اندازند يا در رسيدن به روايت نهايى يارى اش مى دهند و از مجموعه اين عوامل است كه در نهايت روايت «اصلى» قتل به دست مى آيد. كارآگاه در مقام داناى كل مى ايستد و تاريخى را روايت مى كند كه مركزش لحظه قتل است و ديگر لحظات اين تاريخ نسبت به اين لحظه سنجيده مى شوند. اين لحظه، همچون سياه چالى است كه هر آنچه را در اطرافش بايد به درون خود مى كشد مثل لحظه تصليب مسيح كه سياه چالى در مركز تاريخ مسيحيت است و همه لحظات اين تاريخ در ارتباط با آن معنا پيدا مى كند.</div>]]></description>
<category><![CDATA[معرفی،نقد و شرح کتاب]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 20:03:46 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>مگسها </title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/07/01/magas-ha.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/07/01/magas-ha.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-957'><b><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart-->مگسها <!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br /><br />داستان مگسها از ایستگاه راه آهن مکزیکوسیتی آغاز می شود جایی که عده ای از مردم شهر مانند : کارمندان، سیاستمداران، افسران ارتش سابق مدرال و.... و خلاصه همه کسانیکه از سر کوته نظری به ژنرال« وی یا » دلبسته بودند، می کوشند بنگرد تا به تصور خودشان به دست سربازان سرخپوست قبیله « یاکی» کشته نشوند. این فراریان ترسان در یک واگن بهداری در قطار حمل احشام جمع می شوند و آنجا در سراسر شبی هولناک، به رایزنی درباره حوادث آینده می پردازند. <br /><br /><div align="center"><img src="http://tinypic.ca/images/qdu7c7aazrjivycpih3u.jpg" style="border: none;" alt='مگسها ' /></div><br /><br />آسوئلا ، داستان مگسها را بر اساس واقعیتهای زنده سالهای انقلاب نوشته است ، در واقع می توان گفت این کتاب صفحاتی از دفتر خاطراتی است که تحت تاثیر رویدادهای واقعی نوشته شده است . در این کتاب طنز به کاملترین شکل خود می رسد،یعنی طنز تلخ و گزنده انتقادی – اجتماعی. نویسنده بجای توصیف نبرد ها در جریان انقلاب ، به نشان دادن اثرات انقلاب بر فرصت طلبان ،ضعفا و یاخته های بی ارزش اجتماع و نظامهای سست اجتماعی اکتفا می کند .افراد ضعیف النفس دائما در هراس سربازان کارانزا به سر می برند و در برابر مامورین حکومتی «وی یا» سر تعظیم فرود می آورند، آنها بی هدف و سوداگرند زمانی به دیاس، سپس به ماده رو ، بعد به اوئرتا، و سر انجام به« وی یا» خدمت می کنند. برای آنها غرور سیاسی و یا حتی داشتن طرز فکری مستقل ، مهم نیست ، مهم آن است که زنده بمانند خوب بپوشند - مانند افراد خانواده« رهیس ته یس» - خوب بخورند و از زندگی لذت ببرند . <br /></div>]]></description>
<category><![CDATA[معرفی،نقد و شرح کتاب]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 01:29:18 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>رخش رستم</title>
<guid isPermaLink="true">http://farsibooks.ir/2008/04/08/rakhsh-e-rostam.html</guid>
<link>http://farsibooks.ir/2008/04/08/rakhsh-e-rostam.html</link>
<description><![CDATA[<div id='news-id-921'><b><!--colorstart:#009900--><span style="color:#009900"><!--/colorstart-->رخش رستم<!--colorend--></span><!--/colorend--> </b><br /><br /><br /><b><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->پهلوان نو <!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br />افراسياب با لشكري انبوه از جيحون گذر كرد و بيم در دل بزرگان ايران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشيني نداشت و ايران بي خداوند بود . خروش از مردمان برخاست و گروهي از آزادگان روي به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بيم پرياني سخن درشت گفتند كه « كار جهان را آسان گرفتي . از هنگامي كه سام درگذشت و تو جهان پهلوان شدي يك روز بي درد و رنج نبوديم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند كشور پاسباني داشت. اكنون آنان نيز رفته اند و سپاه بي سالار است . هنگام آنست كه چاره اي بينديشي.» <br /><br /><div align="center"><img src="http://i257.photobucket.com/albums/hh214/ashkan123/sh014.jpg" style="border: none;" alt='رخش رستم' /></div><br /><br />زال در پاسخ گفت « اي مهتران، از زماني كه من كمر به جنگ بستم سواري چون من بر زين ننشست و كسي را در برابرم ياراي ستيزه نبود . روز و شب بر من در جنگ يكسان بود و جان دشمنان يك آن از آسيب تيغم امان نداشت. اما اكنون ديگر جوان نيستم و سالهاي دراز كه بر من گذشته پشت مرا خم كرده . ولي سپاس خداي را كه اگر من پير شدم شاخ جواني از نژاد من رسته است. فرزندم رستم اكنون چون سرو سهي باليده است. جگر شير دارد و آماده جنگ آزمائي است. بايد اسبي كه در خور او باشد براي او بگزينم و داستان ستمكاري افراسياب و بدهائي كه از وي به ايران رسيده است ياد كنم و او را بكين خواهي بفرستم.» همه بدين سخنان اميدوار و شادمان شدند. <br /><br /><b><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->گزيدن رخش<!--colorend--></span><!--/colorend--> </b><br /><br />آنگاه زال پيكي تندرو به هرسو فرستاد و بگرد كردن سپاه پرداخت و آنگاه پيش رستم آمد و گفت « فرزند، هر چه با اين جواني هنوز هنگام رزمجوئي تو نيست و تو هنوز بايد در پي بزم و شادي باشي اما كاري دشوار و پر رنج پيش آمده است كه به رزم تو نياز دارد . نمي دانم پاسخ تو چيست؟» رستم گفت « اي پدر نامدار، گوئي دليريهاي مرا فراموش كرده اي. گمان داشتم كه كشتن پيل سپيد و گشودن دژ كوه سپند را از ياد نبرده باشي. اكنون هنگام رزم و جنگ آزمائي من است نه بزم و رامش. كدام دشمن است كه من از وي گريزان باشم؟» زال گفت « اي فرزند دلير، داستان پيل سپيد و دژ كوه سپند را از ياد نبرده ام ولي جنگ آزمائي با افراسياب كاري ديگر است. افراسياب شاهي زورمند و دليري پرخاشجوست. انديشه او خواب و آرام را از من ربوده است. نمي دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم.»</div>]]></description>
<category><![CDATA[شاهنامه خوانی]]></category>
<dc:creator>Admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 08 Apr 2008 12:31:06 +0430</pubDate>
</item></channel></rss>